تبليغاتX
زندگی .......

زندگی .......

پايان

وقتی که تو نیستی
من حزن هزار آسمان بی اردی بهشت را
گریه می کنم .


وقتی که تو نیستی
هزار کودک گمشده در نهان من
لای لای مادرانه تو را می طلبند .


درها بسته و کوچه ها مغموم اند
چشم کدام خسته از آواز من
خواهد گریست ؟


سفر به نام تو ، خانه
خانه به نام تو ، سینه
سینه به نام تو ، رگبار .

پي نوشت:

- دلم به وسعت دنيا گرفته . قبلا وقتي هر كي به هر دليلي دلم رو مي شكست براش دعا مي كردم و چه زود ازش مي گذشتم . اصلا همه دوستان و فاميل منو با خصلت مهربان بودن مي شناختند و مي شناسند .......... اما حالا نه ....... يا من سنگدلتر شده ام يا .... نمي دانم هر چه هست ديگه به اين راحتي ها نمي تونم ببخشم ......

 


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 8:59  توسط ماریا   | 

زنگ مهر

هنوز هم اول مهر اشتياقي وصف ناپذير سرتاسر وجودم را مي گيرد.

هنوز هم مثل قبل روز اول مدرسه به قول مامان از كله سحر بيدارم .

بوي ماه مهر بوي خوبي هاست

 

اما امسال كمي متفاوت بود. اول مهر جمعه بود و همه در خواب بودند و عزيز من هم راهي سفري دور و دراز........... و همين اشتياقم را از بين برد

سفرت بخير اما ....

تو  و دوستي خدا را ........ چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي

به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را ........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 7:11  توسط ماریا   | 

دوپنجره"

من وتو دو پنجره، رو بروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام  ونشاط وخنده
هر روز، قرار روز آینده

اکنون دل من خسته وشکسته است
چون یکی ازین پنجره ها بسته است

نه مهر فسون و نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر، هر چه کرد او کرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 9:11  توسط ماریا   | 

سكوت

بعضي وقتها آدم با تمام وجودش دلش مي خواد سكوت كنه

........................................

.................................................................

...............................................................................

.

.

.

و سكوت سرشار از ناگفته هاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 6:57  توسط ماریا   | 

روح بزرگ

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندنی بده . راهب به شاگردش گفت کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و ازش

خواست اون آب رو سر بکشه .
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدند کنار دریاچه .
استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .
شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "


پیرهندو گفت :
" رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب .
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 7:55  توسط ماریا   | 

اي كاش اين داستانها واقعي بودند!! نه فقط براي لحظه اي تفكر و عبرت ما

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 7:3  توسط ماریا   | 

تيزهوشي زنان افغان

زنانی که جایگاه خود را می شناسند!

خانم باربارا والترز كه از مجريان بسيار سرشناس تلويزيون هاي معتبر آمريكاست سالها پيش از شروع مبارزات آزادي طلبانه افغانستان داستاني مربوط به نقشهاي زنان در مبارزات اجتماعي در كابل تهيه كرد.

در سفري كه به افغانستان داشت متوجه شده بود كه زنان همواره و بطور سنتي 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه مي روند.

خانم والترز اخيرا نيز سفري به كابل داشت ملاحظه كرد كه هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم برمي دارند و علي رغم كنار زدن رژيم طالبان، زنان شادمانه سنت قديمي را پاس مي دارند.

خانم والترز به يكي از اين زنان نزديك شده و مي پرسد: چرا شما زنان اينقدر خوشحاليد از اينكه سنت ديرين را كه زماني براي از ميان برداشتنش تلاش مي كرديد همچنان ادامه مي دهيد؟

اين زن مستقيم به چشمان خانم والترز خيره شده و مي گويد: بخاطر مين هاي زميني



نتيجه اخلاقي اين داستان:
مهم نيست كه به چه زباني حرف بزنيد و يا به كجا برويد پشت سر هر مردي يك زن باهوش قرار دارد!!!!!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 7:25  توسط ماریا   | 

سرسبزترين بهار زندگي تقديم تو باد مادرررررر

دنیا هیچ وقت این مادر را فراموش نخواهد کرد !!!

سونامی اخیر ژاپن رو که یادتون هست؟
وقتی گروه نجات زن جوانی را زیر آوار پیدا کرد،او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه چیز عجیبی دیدند.زن با حالت عجیب به زمین افتاده بود،زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا"تغییر یافته بود. ناجیان تلاش میکردن جنازه را بیرون بیاورند که گرمایی موجودی... ظریف را احساس کردند.چند ثانیه بعد،سرپرست گروه،دیوانه وار فریاد زد:بیاید...!یک بچه اینجاست.بچه زنده است...
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه-چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا" سالم و در خواب عمیق فرو رفته بود.مردم وقتی بچه را بغل کردند،یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده میشد:عزیزم،اگه زنده ماندی،هیچ وقت فراموش نکن مادر با تمامی وجودش دوستت داشت ..!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 7:21  توسط ماریا   | 

بوي آدم

آدم های ساده را دوست دارم!
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!
همان ها که برای همه لبخند دارند!
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است!!

بس که هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند!
یا زمینشان می زند!
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد!

آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “ آدم ” می دهند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 6:55  توسط ماریا   | 

يادت بخير كودكي .

يادت بخير كودكي

دوران شيريني ، بازي و لجبازي  

يادت بخير . اگر دروغي هم مي گفتيم عمدي نبود. كه اگر بود اسمش را دروغ كودكانه نمي گذاشتند.

يادت بخير كودكي ام . هنوز دلم براي آغوش مادرم تنگ است. هر روز خاطراتم را تكرار مي كنم كه مبادا از يادم بروند. آنقدر برايم شيريني كه در كهنسالي هم حتي اگر آلزايمر به سراغم بياد مطمئنم با خاطرات تو دنيا را مي گذرانم .

نرگس ، اعظم ، زبيده ،فاطمه ، معصومه ، تهمينه كجاييد؟؟؟ كجاييد؟

 خانم فدايي معلم كلاسم اولم  بعد از ۲۳ سال هنوز چهره ات در خاطرم هست. هر جا هستي بدان تا ابد دوستت دارم و بر دستانت بوسه مي زنم  .

من عجيب دلم هواي گچ و تخته دارد امروز . الان با حسرت فرياد مي زنم منو ببريد در صف صبحگاه مدرسه كه چقدر غرغر مي كرديم . ساعتها مي ايستم و دم نمي زنم .  فقط يك لحظه من بشم همان دخترك مدرسه

كودكي هر چه بودي يادت بخير . شايد همه بگوييد تا شنيده ام گفته اند جواني يادت بخير . اما من چه الان و چه ميانسالي و چه كهنسالي با آه مي گويم كودكي كجايي كه يادت بخير .

 مي دانم ....كودكي ام

دير مگرت به خواب بينمت.

 

دانلود رایگان کارتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 7:5  توسط ماریا   |